پروشا

شنبه

پسرک رو پنج ماهه باردار بودم.نمیدونم رو چه حسابی،پسرک یه شب تا صبح تکون نخورد.

برای مسافر پرجنب و جوش من که عادت کرده بودم به تکون خوردنهای دائمیش،یه شب تا صبح خیلی بود.

برای من که پنج ماه با پسرک زندگی کرده بودم،پسرک فقط یه همراه پنج ماهه نبود.همه وجود و زندگیم بود.

ترسیده بودم...جوونه کوچولوی توی دلم حتی شش ماهه هم نشده بود که حداقل بتونم دلم رو گرم کنم به نگه داشتنش توی دستگاه.جوونه کوچیک من،همه حیاتش وابسته بود به وجود من.و اگر از وجود من خارج می شد برای همیشه از دست می دادمش.

نمیدونم چطور رسیدم به مطب یه رادیولوژیست خانم.منشی مهربون مطب،من رو خارج از نوبت فرستاد داخل.وقتی پزشک به مانیتور نگاه کرد و با خوشحالی گفت:این که داره تکون میخوره...نگاش کن....زدم زیر گریه.پسرک دوباره بهم برگشته بود.دوباره میتونستم باهاش زندگی کنم.

روز آخر قبل زایمان،آخرین خاطره روزهای بارداری رو برای پسرک نوشتم.براش نوشتم که فردا سفر نه ماهمون تموم میشه و یه سفر خیلی طولانی تر شروع میشه.

فردا بعداز ظهر،از زیر قران رد شدم و رفتم بیمارستان.

دکتر بیهوشی مرد مهربونی بود و هوامو داشت.یه نفر ماسک بیهوشی رو نزدیک صورتم آورد و گفت:یه بسم الله بگو و نفس بکش. 

توی اتاق بودم و هنوز خیلی توان حرف زدن نداشتم.یه پرستار اومد توی اتاق و اسمم رو صدا زد.یه موجود کوچولوی بقچه پیچ شده رو آورد طرفم.مسافر کوچولوی من بود...بالاخره از راه رسیده بود.نه ماه هر روز باهاش حرف زده بودم...هر روز صبح بهش صبح بخیر گفته بودم،هر روز با هم نشسته بودیم روی راحتی زیر پنجره و به صدای بازی بچه ها توی کوچه گوش کرده بودیم.هر روز ظهر دوتایی ناهار خورده بودیم.یه روز بعداز ظهر دوتایی هوس پیتزا کرده بودیم.نه ماه توی ذهنم مسافرم رو مجسم کرده بودم.هر دفعه از خودم پرسیده بودم یعنی چه شکلیه؟بهش گفته بودم که دنیا چه جور جاییه،گفته بودم که دلم میخواد چطوری زندگی کنه.بهش گفته بودم که بعدها شاید وسط شلوغیهای زندگی یه چیزایی رو یادم بره که بهش بگم و ازش خواسته بودم که الان که فقط خودمونیم و خودمون،خوب حرفام رو به خاطر بسپره.

به دنیا که اومد،شد همه وجودم همه زندگیم...عاشقانه می پرستیدمش.

امروز دوباره حس اون روز پر التهاب رو دارم تو پنج ماهگی پسرک.

جنگیدن توی میدونی که حریف حقیر و ناچیز و کوتوله ای که زیادی حقیره واسه مردونه و رو در رو جنگیدن و لچک به سر بسته و از پشت سر داره گه خوری میکنه،مبارزه مزخرف و حقیر و شرم آوریه.

امروز رفتم آرامگاه پشت یه امامزاده...نون محلی تنوری خریده بودم.داغ بود و عطر خوبی داشت.شلوغی ارامگاه رو که دیدم یادم اومد پنج شنبه است.بین آدمهایی که سر مزار نشسته بودن چرخیدم و نونها رو تعارفشون کردم.نشستم پای صحبتهای خانم پا به سن گذاشته ای که پنج تا از عزیزاش رو اونجا به خاک سپرده بود.ایت الکرسی خوند و فوت کرد بهم...

از آرامگاه که اومدم بیرون نیت کردم با پسرک بیام و نون تنوری پخش کنیم.

شنبه ساعت 12:30 پسرک رو میبینم.مثل اون روز که چشم دوخته بودم به مانیتور و منتظر بودم تا دکتر بهم بگه که پسرک هنوز هست هنوز همراه زندگی منه.اینبار باید چشم بدوزم به حرکت یه قلم تو دستهای قاضی و حکمی که صادر میکنه...

 پ.ن:پسرک برگشت.

   + الهام ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

آشیونه روی نخل

روزهای اول،سردرگم و ناامن و پریشون بودم.منتظر معجزه ای که جسم و روح ناآرومم رو آروم کنه.دیدن مدرسه قدیمی،خونه قدیمی...دیدن کارون و نخلها و شهر که با کمک نقشه و جهت یابی خودم و کمک رهگذرها سعی می کردم بهتر بشناسمش.جاده ساحلی و پارکهای بزرگ بچگیهام که فقط نشونه هایی ازشون باقی موندهبود.دیگه مرکز ثقل این شهر برام شده بود جاده ساحلی و پلهای جدیدی که موقع رفتنم هیچ کدومشون نبودند.هر وقت سر از خیابونهای ناشناس در می آوردم دنبال مسیری می گشتم که وصل شه به جاده ساحلی.خیلی وقتها ناهارم رو کنار کارون میخوردم.کنار یکی از پلها توی ماشین می نشستم و با دیدن کارون آروم می شدم.

اهواز مثل مادر در آغوشم گرفت.مشتهای گره شده ام رو آروم آروم باز کرد.گرماش آرومم کرد.آفتابش که بهم تابید،وجود منجمدشده ام گرم شد.آدمها اینجا واقعی تر بودند و به قول یکی از دوستهای قدیمی تو روزهای اول،اینجا آدمها کمتر نقاب میزدند...و همینطور بود.

اینجا انرژیها دیگه متراکم نبود.دیگه حضور آدمها بهم حس خفگی نمی داد.اینجا بعد ازمدتها عمیق نفس کشیدم.بعد از سالها،آرومترین خوابهای شبانه ام رو تجربه کردم.

آشیونه ام رو آروم آروم بنا کردم.مثل یه پرنده لابلای شاخ و برگهای یه نخل قدیمی و بلند.

بارها از تراس پشتی خونه،روزها و شبهای بارونی اهواز رو نگاه کردم...

خشم و غم،حجمش بیشتر از اون بود که بتونم بریزمشون بیرون و با توجه به روح عصیانگر من،این خشم اگر راهشو به بیرون پیدا نمیکرد خودم رو از پا در میاورد.

دوباره اهلی این شهر شدم...

با مرد ماهی فروش که راشگو و کفشک و شوریده پاک می کرد و اسم ماهیها رو یادم می داد.

بستنی های شیر گاومیش...لشگر آباد و فلافلهاش که دیگه یه جور اثر ملی به حساب میومد و دکه سیگار باشو(غریبه ای کوچک)...و باشو که نبود.و چقدر حس میکردم که جای باشو توی اون خیابون،پشت اون دکه خالیه.

و فرشته کوچولوی دوست قدیمی(که با من متواد شده بود)با اون چشمهای درشت سیاه و دهن نیمه بازش وقتایی که زل میرد بهم.

اهواز کعبه است برای من...برمیگردم تا طواف کنم به دورش.

 

پ.ن:عنوان این پست شبیه شده به عنوان فیلمهای هنری جشنواره کن.

   + الهام ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دارم برمی گردم به آشیونه...

   + الهام ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

ساعت 12:32 بعداز ظهر

تموم شد.

نقطه.سرخط ...

   + الهام ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

امروز بارون بارید...

   + الهام ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٤
comment نظرات ()

آدمیزاد

 دوست قدیمی،نوشت:این طلسم رو بشکن و برگرد اینجا.

 فکر کردم طلسم چه انتخاب خوبیه برای توصیف حال و روز این سالهای من.

این سالها چقدر شبیه به یه خواب بد طولانی بود.کابوسی که هیچ بیداری نداشت.انگار

این شهر،ادمها...دستاشونو حلقه کرده بودن دور گلوم و فشار میدادن.هیچ جوری

نمیشد ازین شهر و ادمهای نفرین زده کند.

فکر کردم باید برگردم به آشیونه،به دوستای قدیمی،به خاطرات امن...به شهری که

مثل مادر بود برام،باید برگردم و کابوس این سالهای نفرین شده رو تو بغلش گریه

کنم،فراموش کنم.باید تطهیر شم دوباره از طاعون همه این سالها که دور از اون

گذشت.غسل تعمید شم دوباره...

این داستان تلخ،یه پایان خوب باید داشته باشه بالاخره.

دوست قدیمی،دومین فرشته کوچولوش رو بارداره.تولد این فرشته کوچولو با روزهایی

مقارن میشه که من هم قراره یه بار دیگه به دنیا بیام.قراره از تابوت پوسیده این سالها

بلند شم و دوباره برگردم به زندگی.

اگه بند ناف دور گردنم نپیچه یا بخاطر طولانی شدن زایمان و نرسیدن اکسیژن به

مغزم،مرده به دنیا نیام،تو زندگی جدیدم دختر کوچولوی خوشحال و خوشبختی خواهم

بود.

شاید یه مدت باید بذارنم تو دستگاه تا اماده ورود به زندگی باشم.شاید بخاطر وزن پایین یا شکل نگرفتن کامل

ریه هام،دکتر با تردید سری تکون بده و بگه براش دعا کنین.شایدم سالم به دنیا بیام ولی بعد یه مدت بخاطر

زردی،دوباره برم گردونن به اون دستگاه با اون لامپهای سفید مهتابی.

ولی شایدم سالم به دنیا اومدم،سالم سالم.یه نوزاد سرحال 4 کیلویی باشم که بدون دردسر بذارنش توی تخت و

بگن چه بچه خوشگل تپل مپلی.

به خودم قول میدم که هرثانیه اش رو زندگی کنم.که نذارم هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی،ذره ای از شادیهام

کم کنه،ازارم بده،بهم اسیب بزنه.

از خودم خوب مراقبت میکنم در برابر دنیا و ادمهاش.ادمها رو بو میکشم،دورشون میچرخم،از هر طرف

نگاهشون میکنم.خط قرمزهام رو پررنگ میکنم برای هرکسی که از من و از جنس من نباشه.دنیام رو پر

میکنم از ادمهای گرم از اتفاقای خوب.یه لونه امن کوچولو میسازم برای خودم و برای هرکسی که از من

باشه.

آشیونه ام رو بزرگتر میکنم هر روز،اونقدر که همه ادمهای خوب زندگیم یه گوشه اش جا شن.دنیا رو پر

میکنم از انعکاس خودم.میخوام خوشحال باشم،یه خوشحالی موندگار و ابدی...خوشبختی که جادوی جاودانگیش

رو زنگهای ساعت تو هیچ نیمه شبی نشکنه.

سالروز تولد دوباره ام رو هر سال جشن میگیرم.

دنیا پره از زندگی،از عشق.پره از ادمهای خوب،پر از ادمهایی که باهاشون بشینی و درباره مرد پا به سن

گذاشته ای حرف بزنی که لباس عروسک میپوشه و جلوی شهربازی،مردم رو سرگرم میکنه.

دلم آدمیزاد میخواد،خسته ام ازین توحش طولانی.

 

 

 

 

   + الهام ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

نقطه ها

بهش گفتم،این زمینه(و روی میز کوچولوی دونفره،یه دایره کشیدم)من یه نقطه تنهام تو کل کره زمین.

بهم گفت،خیلی نقطه های دیگه هم هستن که تو کل کره زمین تنهان.

این روزها دارم نقطه ها رو پیدا میکنم.

   + الهام ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩۳
comment نظرات ()

کافه اشاره

توی یکی از خیابونهای فرعی شهر که گهگاه گذرم بهش میفته،یه دوست پارکبان دارم.دوستیمون از پیدا کردن

جای پارک شروع شد وبعدها هر وقت که از اون خیابون رد میشدم از دور بهم اشاره میکرد که دنبال جای

پارکم؟و من معمولا اشاره میکردم که نه و یه وقتایی هم آره.

گاهی که رد میشدم از دور دستی تکون میدادم یا سری و اون معمولا لبخند میزد.

دوست ناشنوای من،پسرک جوون و کم سن وسالیه.یه بار که سنشو ازش پرسیدم گمونم 21 سالش بود.من هم

با انگشتهام یه بار عدد 3 ویه بار هم 2 رو نشون دادم که یعنی 32 سالمه.واین اولین دیالوگ جدی ما بعد یکی

دو سال دوستی بود.همیشه دوست داشتم یه روز بنشینم و مفصل باهاش حرف بزنم،حتی میخواستم کاغذ و قلم

ببرم تا حرفامو بنویسم.ولی کنار خیابون فرعی پر بود از مغازه هایی که فروشنده هاش عادت داشتن جلوی در

مغازه هاشون،کنار خیابون بایستن و من اصلا دوست نداشتم گفتگوی خصوصی من و دوستم تبدیل بشه به یک

نمایش خیابانی عمومی.

یکی از قبض هایی که دوست پارکبانم نوشته بود رو یادگاری نگه داشتم.اون روز با خودم فکر کرده بودم

روزیکه که برای همیشه از اینجا برم این قبض یادم میندازه که من هم توی این مملکت،دلبستگیهایی داشتم.

یکی از دغدغه هام توی زندگی،یادگرفتن زبان اشاره(زبان مخصوص ناشنوایان)بود.تو چند ماه گذشته که

حضورم تو کلاس آموزش زبان اشاره داشت قطعی میشد بیشتر از هر چیزی به این فکر میکردم که بالاخره

میتونم با دوستم صحبت کنم.هرچند شاید من ودوستم خیلی نیازی به حرف زدن نداشته باشیم.یه سری آدمها

هستن که هر چقدر هم که دور و ناآشنا و غریبه به نظر بیان ولی انگار روحت سالها باهاشون زندگی

کرده،انگار ارتعاشاتشون برای روح تو تنظیم شده.ملایمند،آروم می وزن توی زندگیت...توی روحت،توی

ذهنت.

مدرس کلاس زبان اشاره،یه آقای ناشنوا بود که هیچ وقت ندیدمش.همه ارتباط ما از طریق پیامک

بود.برام می نوشت که مثلا ساعت فلان،کانون باشم یا کلاسها در روز فلان تشکیل میشه.ساعت

کلاس کانون ناشنوایان با ساعت یه کلاس مهم دیگه ام تداخل داشت و هر کاری کردم نتونستم ساعتش رو

تغییر بدم.این شد که یه روز نوشتم آقای ع ظاهرا قسمت نیست تو کلاستون شرکت کنم.و آقای ع برام آرزوی

موفقیت کرد.و من اون روز دلتنگ آقای ع شدم و حرکت دستهاش و خطوط چهره اش که هیچ وقت ندیده

بودم.

اون روزها به موازات همه دلمشغولیهایی که داشتم تصمیم داشتم کافه بزنم.به کافه ام خیلی فکر کرده بودم.به

دمنوش سیب و دارچین اختصاصی کافه،به هات چاکلت غلیظ با فلفل و میخک و دارچین و جوز...اسم کافه

رو هم انتخاب کرده بودم.قبل ترش یه اسم خصوصی تر مادر و پسری و بعدترها رسیدم به"کافه

اشاره".میخواستم بین مشتریان همیشگی کافه ام،دوستان ناشنوام رو ببینم.میخواستم آروم آروم کافه ام بشه یه

پاتوق امن برای دوستانم که وجه اشتراک همشون،دونستن زبان اشاره بود.زبان مخصوص ناشنوایان و کافه

چی که زبان دوستانش رو بلده.البته بعدترها فهمیدم که ظاهرا زبان اشاره دیگه استفاده کمتری داره به دلیل

اینکه امروزه عملا کم شنوایانی داریم که لب خونی رو خیلی خوب بلدند و زبان اشاره کاربرد بیشتری داشت

تو روزهایی که تعداد ناشنوایان از کم شنوایان،خیلی بیشتر بود.

با همه اینها و با وجود اینکه تابستون پرمشغله ای پیش رو دارم ولی دوست دارم برای آقای ع بنویسم اگر

دوره جدیدی برای تابستون داره شاید قسمت شد و تو کلاسهاش شرکت کردم.

در مورد کافه هم اگر موندنی بودم حتما کافه رو راه مینداختم ولی حالا که تصمیم به رفتن دارم

شاید بهتر باشه که قبض دوست پارکبانم رو بردارم و با خودم ببرم و گهگاه بهش نگاه کنم تا یادم

بیفته که توی خاکی که خیال میکردم هیچ دلبستگی توش ندارم یه دلبستگیهای کوچیکی دارم.خدا رو چه دیدی،شاید سالهای دور یه روزی یه وقتی بخوام که برگردم و برای خودم توی این خاک،دلبستگیهای

بزرگتری بسازم.اون روز حتما "کافه اشاره" رو راه میندازم.

 

   + الهام ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد