پروشا

کافه اشاره

توی یکی از خیابونهای فرعی شهر که گهگاه گذرم بهش میفته،یه دوست پارکبان دارم.دوستیمون از پیدا کردن جای پارک شروع شد وبعدها هر وقت که از اون خیابون رد میشدم از دور بهم اشاره میکرد که دنبال جای پارکم؟و من معمولا اشاره میکردم که نه و یه وقتایی هم آره.

گاهی که رد میشدم از دور دستی تکون میدادم یا سری و اون معمولا لبخند میزد.

دوست ناشنوای من،پسرک جوون و کم سن وسالیه.یه بار که سنشو ازش پرسیدم گمونم 21 سالش بود.من هم با انگشتهام یه بار عدد 3 ویه بار هم 2 رو نشون دادم که یعنی 32 سالمه.واین اولین دیالوگ جدی ما بعد یکی دو سال دوستی بود.همیشه دوست داشتم یه روز بنشینم و مفصل باهاش حرف بزنم،حتی میخواستم کاغذ و قلم ببرم تا حرفامو بنویسم.ولی کنار خیابون فرعی پر بود از مغازه هایی که فروشنده هاش عادت داشتن جلوی در مغازه هاشون،کنار خیابون بایستن و من اصلا دوست نداشتم گفتگوی خصوصی من و دوستم تبدیل بشه به یک نمایش خیابانی عمومی.

یکی از قبض هایی که دوست پارکبانم نوشته بود رو یادگاری نگه داشتم.اون روز با خودم فکر کرده بودم روزیکه که برای همیشه از اینجا برم این قبض یادم میندازه که من هم توی این مملکت،دلبستگیهایی داشتم.

یکی از دغدغه هام توی زندگی،یادگرفتن زبان اشاره(زبان مخصوص ناشنوایان)بود.تو چند ماه گذشته که حضورم تو کلاس آموزش زبان اشاره داشت قطعی میشد بیشتر از هر چیزی به این فکر میکردم که بالاخره میتونم با دوستم صحبت کنم.هرچند شاید من ودوستم خیلی نیازی به حرف زدن نداشته باشیم،ما همدیگه رو بلدیم.یه سری آدمها هستن که هر چقدر هم که دور و ناآشنا و غریبه به نظر بیان ولی انگار روحت سالها باهاشون زندگی کرده،انگار ارتعاشاتشون برای روح تو تنظیم شده.ملایمند،آروم می وزن توی زندگیت...توی روحت،توی ذهنت.

مدرس کلاس زبان اشاره،یه آقای ناشنوا بود که هیچ وقت ندیدمش.همه ارتباط ما از طریق پیامک بود.برام می نوشت که مثلا ساعت فلان،کانون باشم یا کلاسها در روز فلان تشکیل میشه.ساعت کلاس کانون ناشنوایان با ساعت یه کلاس مهم دیگه ام تداخل داشت و هر کاری کردم نتونستم ساعتش رو تغییر بدم.این شد که یه روز نوشتم آقای ع ظاهرا قسمت نیست تو کلاستون شرکت کنم.و آقای ع برام آرزوی موفقیت کرد.و من اون روز دلتنگ آقای ع شدم و حرکت دستهاش و خطوط چهره اش که هیچ وقت ندیده بودم.

اون روزها به موازات همه دلمشغولیهایی که داشتم تصمیم داشتم کافه بزنم.به کافه ام خیلی فکر کرده بودم.به دمنوش سیب و دارچین اختصاصی کافه،به هات چاکلت غلیظ با فلفل و میخک و دارچین و جوز...اسم کافه رو هم انتخاب کرده بودم.قبل ترش یه اسم خصوصی تر مادر و پسری و بعدترها رسیدم به"کافه اشاره".میخواستم بین مشتریان همیشگی کافه ام،دوستان ناشنوام رو ببینم.میخواستم آروم آروم کافه ام بشه یه پاتوق امن برای دوستانم که وجه اشتراک همشون،دونستن زبان اشاره بود.زبان مخصوص ناشنوایان و کافه چی که زبان دوستانش رو بلده.البته بعدترها فهمیدم که ظاهرا زبان اشاره دیگه استفاده کمتری داره به دلیل اینکه امروزه عملا کم شنوایانی داریم که لب خونی رو خیلی خوب بلدند و زبان اشاره کاربرد بیشتری داشت تو روزهایی که تعداد ناشنوایان از کم شنوایان،خیلی بیشتر بود.

با همه اینها و با وجود اینکه تابستون پرمشغله ای پیش رو دارم ولی دوست دارم برای آقای ع بنویسم اگر دوره جدیدی برای تابستون داره شاید قسمت شد و تو کلاسهاش شرکت کردم.

در مورد کافه هم اگر موندنی بودم حتما کافه رو راه مینداختم ولی حالا که تصمیم به رفتن دارم شاید بهتر باشه که قبض دوست پارکبانم رو بردارم و با خودم ببرم و گهگاه بهش نگاه کنم تا یادم بیفته که توی خاکی که خیال میکردم هیچ دلبستگی توش ندارم یه دلبستگیهای کوچیکی دارم.خدا رو چه دیدی،شاید سالهای دور یه روزی یه وقتی بخوام که برگردم و برای خودم توی این خاک،دلبستگیهای بزرگتری بسازم.اون روز حتما "کافه اشاره" رو راه میندازم.

   + الهام ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸
comment نظرات ()

سیب زمینی کبابی

زمستون بود گمونم،شایدم پاییز.تو پارکینگ یه مجتمع تجاری،ماشینو پارک کرده بودم.رفتم قبضو نشون بدم تا ماشینو ببرم.تو اتاقک شیشه ای خانومی نشسته بود که صورتش رو با شال پوشونده بود.می شناختمش،قبلا دیده بودمش و میدونستم همسرش،مسئول پارکینگه.یه بخاری گازی کنارش روشن بود،روی بخاری یه تکه فویل گذاشته بود که روش ورقه هایی از یه میوه بود مثل سیب یا به...قبل تر ها توی بازارچه خیریه،کمی سیب و به خشک شده خریده بودم واسه دمنوش.فکر کردم میوه های روی بخاری هم به همین نیت ورقه شده.ازش پرسیدم گفت که برای دخترش سیب زمینی کبابی میکنه.گفت دخترکش وقتی از باشگاه برمیگرده به مادرش زنگ میزنه و یادآوری میکنه که سیب زمینی ها رو زودتر حاضر کنه.

با خودم فکر کرده بودم چه خوب...چندتایی سیب زمینی از روی بخاری برداشته بود و داده بود به پسرکم.توی راه،پسرک از طعم سیب زمینی ها تعریف کرده بود.

امروز وقتی بعد از دو روز بیماری،کمی بهتر شدم و حس کردم که میتونم کمی غذا بخورم البته که دنبال یه غذای سالم وبدون روغن وسبک بودم.سیب زمینی حلقه کردم با کمی کدوی ورقه شده و گذاشتم توی فر.

موقع خوردن سیب زمینی ها،همه اش یاد خانوم توی پارکینگ میفتادم و دخترکی که از باشگاه برمی گشت به هوای سیب زمینی های کبابی شده.

   + الهام ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸
comment نظرات ()

پسرکم

"حوض نقاشی"رو با پسرکم توی سینما دیده بودم.دقیقا یادم نیست چی شد این فیلمو دیدیم.معمولا فیلمهایی رو که قراره با پسرک ببینم از قبل پیش زمینه ای در موردشون دارم در همین حد که برای روحیات پسرک بااحساس آبان ماهیم نامناسب نباشه که معمولا سیف ترین گزینه ژانر طنزه.این فیلم گمونم از دستم در رفت وموقعی متوجه شدم که با هم نشسته بودیم توی سینما وتماشا میکردیم ومن اصلا مطمئن نبودم که اوردن پسرک کار درستی بوده باشه.فیلم اونقدر هم اشک درار نبود پسرک که خوشش اومده بود و تامدتها بعد از دیدن فیلم منتظر بود تا فیلم وارد پخش خونگی بشه.امشب برای بار چندم داشت فیلمو تماشا میکرد کنارم نشسته بود ومنم همینطور که سرم به کار خودم بود کم کم دل دادم به فیلم وباهاش تماشا کردم.پسرک لذت میبرد از شادی پدر ومادر نه چندان باهوش توی فیلم،از اینکه به قول خودش سعی میکنن مهربون باشن با پسرشون از اینکه چقدر خوبه همه اش خوشحالن و...

فکر میکردم غصه بخوره برای پسرک توی فیلم بخاطر همذات پنداری که قاعدتا با پسری توی سن وسال خودش داره ولی پسرکم معتقد بود که نه،خیلیم خوبه.فقط یه جا که رفته بودن شهربازی ومادر وحشت زده پسرکشو از وسایل بازی دور کرده بود پسرکم که کمی هم عصبانی بود گفت:مامان بهت برنخوره ها ولی از این مامانه اصلا خوشم نمیاد.

دیشب داشتیم با هم کتاب ورق میزدیم وسط کتابهای قدیمی یه دفترچه پیدا کردم که یه سری خاطرات قدیمی پسرک رو به شکل پراکنده توش تاریخ زده ونوشته بودم تا بعدا وارد دفتر خاطراتش بکنم.اون روزها رو خوب یادمه دوباره برگشته بودم به درس وکتاب و...بعد از یه رکود چند ساله میخواستم احساس کنم که دوباره زنده ام.روزهای پرمشغله ای بود خسته میشدم وسط همه نقشهایی که داشتم وباید بازی میکردم و اصرارم برای اینکه هرچه بی نقص تر بازیشون کنم یادمه قصه شب پسرک رو با صدای خودم روی mp3 player ضبط میکردم تا کم کنم از عذاب وجدان شبهایی که اونقدر خسته بودم که حتی توان حرف زدن باهاشو نداشتم.خاطراتو با هم خوندیم خیلی جاها خندیدیم،چیزایی بود که یادم رفته بود ومرور دوباره اش برام دلچسب بود.من و پسرک راه درازی رو با هم اومدیم.سخت بود ومن چقدر دلم میخواست که روزهای بهتری رو به پسرکم هدیه می دادم.دارم یه سونامی رو پشت سر میذارم میترسم حتی یه لحظه دست پسرکمو رها کنم وتو هجوم امواج برای همیشه از دستش بدم.کاش می تونستیم دوتایی بریم یه جای دور...خیلی خیلی دور.کاش میتونستم برای همیشه داشته باشمش،کاش این کابوس تموم میشد.

   + الهام ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment نظرات ()

هیچی

دارم فرو می پاشم...حس میکنم همه وجودم تن داده به این فروپاشی.

روحم که سالهاست به ..رفته وجسمم که آروم آروم داره دست میکشه از جنگیدن برای بقا.واین بیماری مرموز که دوباره بعد چهار سال برگشته ومن جقدر خوب می فهمم دلیل برگشتنشو.

برای من با این ذهن به هم ریخته و روح بیمار واین حجم از ناآرومی.دارم همه زندگیمو یه جا بالا میارم.همه عمرمو از لحظه ای که به دنیا اومدم...ومن چقدر حرف دارم که بزنم ومن چقدر پر از خشمم.خشمی که اروم اروم داره همه وجودمو میخوره.خشمی که چهار سال خیال میکردم رفته از وجودم و حالا میفهمم که همه این سالها بوده،یه جایی زیر خرت و پرتهای گوشه ذهنم دفن شده بود و حالا دوباره برگشته.

و من چقدر همه عمرم قربانی بودم وچقدر نیاز دارم که فریاد بزنم همه زندگیمو.فکر میکنم این خشم از دوران جنینی با من بوده،از روزهایی که طفیلی وار و وابسته باید اندیشه های متعفن یه موجود دیگه رو تغذیه کنی.و با این اندیشه های متعفن نفس بکشی و زندگی کنی و زندگی کنی و زندگی کنی

و من چقدر شبیهم به س.ت.ا.ر.ب.ه.ش.ت.ی وقتی که با دستا وپاهای بسته کم کم میمرد.ومن سی وچند ساله که دارم کم کم می میرم.

و من چقدر متنفرم از همه ادمهایی که اون بیرون،همه عمر با دستهای بسته به سقف اویزون نبودن وکم کم نمردن... ولی قضاوتت میکنن.و من که همه این سالها دست کشیدم از زنده بودن از بقا.و زندگی برای من شد نفس کشیدن ونفس کشیدن ونفس کشیدن وقلبی که منحنی سینوسیش کافیه تا تو زنده به حساب بیای.ومن که همه این سالها فقط خواستم سایه ای باشم ورنگی نداشته باشم ودیده نشم. وهیچ وقت هیچ خطی هیچ ردی هیچ اثری از من جایی نمونه.تااین شمایل درهم شکسته رو به فروپاشی نشه تصویر من.

ومن چقدر خوب میدونم که چرا الان اینجام وچرااینقدر حالم بده.وکاش میتونستم فریاد بزنم که من هزار بار بیشتر از همه شما پر بودم از شور زندگی ومن هزار بار بیشتر از شما زندگی رو میفهمم.واصلا همتون برین به جهنم و اصلا این دنیا مال شما واین زندگی.واصلا من بارها وبارها خواستم که نباشم ومن میتونستم الان نباشم وهیچ تضمینی هم وجود نداره که فردا باشم.همتون برین به جهنم...واصلا چرا من باید مثل یه شهروند متمدن،لبخند های پت و پهن بزنم و  متعادل رفتار کنم درحالیکه در استانه فروپاشی ام ومن از دوران جنینی تعادل رو تجربه نکردم.و متنفرم ازهمه شهروندان متمدنی که لبخندهای پت وپهن میزنن و قضاوت میکنن کج وکوله راه رفتنت رو روی خطی که از اول هم واسه تو تراز نبوده.

ومن چقدر زیادی زندگی کردم وچقدر خسته ام و هزار بار بیشتر از ظرفیتهای طبیعی یه ادمیزاد از خودم مایه گذاشتم برای این سی وچند سال.وفکر میکنم دیگه بس باشه برای ریاضت کشیدنهای پیغمبرگونه ام.

وکاش می شد امشب چشمامو می بستم و دیگه بیدار نمی شدم.و من چقدر به یه خواب طولانی و آروم و ابدی احتیاج دارم.

کاش اخرین نوشته های من باشه...

   + الهام ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱
comment نظرات ()

گلشیفته فراهانی

فیلم "سنگ صبور" گلشیفته رو دیدم.

 من این فیلمو دوست داشتم.از همون موقعی که فیلم داشت اکران می شد ومن فقط آنونسشو دیده بودم،می دونستم که این فیلمو دوست دارم.

 قصه با اومدن پسرک شروع میشه و زنی که حالا با اومدن اون،آروم آروم داره زنانگیهاشو پیدا میکنه.

 البته قبل از اون،فیلم کلی اطلاعات میده درباره نوع زندگی زن،شکل ازدواجش و...صحنه هایی از جنگ و یه تصویر کلی از زنان ومردان افغان و این پیش زمینه برای تو که بدونی زن داستان تو کدوم مرحله از زندگیشه،چه گذشته ای داشته وچه بخشهای حل نشده وسرکوب شده ای توی وجودش داره.

 مثل خیلی از ازدواجهای از پیش تعریف شده و قراردادی و زندگیهایی که باید طبق یه الگوی مشخص جلو بره.مردی که زن رو(به عنوان یک مفهوم عام)نمیشناسه.بدن یک زن ،احساسش و.....وخب شاید توقع زیادی باشه داشتن این شناخت از مردی که هیچ وقت خط قرمزهای روابط زن ومرد رو زیرپا نذاشته و به عنوان یه مسلمان همیشه مهمترین شرط مسلمانیشو بجا اورده...جهاد.

 مردی که به قول زن همه اونو قهرمان می دونستن.حتی تو روز عروسی هم مرد حضور نداشته و زن کنار عکس قاب گرفته قهرمان روی صندلی نشسته بود.

 قهرمانی که اصول جنگیدن رو تو دنیای مردونه خوب بلده ولی توی رختخواب یه زن حتی الفبای این جهاد غریزی رو هم نمی شناسه و زنی که سهمش از بدن یه مرد و اوجی که با اون باید تجربه کنه،خوابیدنه کنار اون توی یه رختخواب و انگشت وسط دست خودش که باید قهرمانانه نقش شاخص ترین نماد مردانگی رو بازی کنه.

 مردان داستان همه دیگهای در حال انفجاری هستن که حضور یک زن به هر شکل و در هر جایی باعث میشه تا به یکباره فوران کنند.زن در مورد دوران عقدش میگه که کنار مادر شوهرش می خوابید تا از تعرض پدر شوهر در امان باشه و یا جاییکه به حمام می رفته و حضور برادرشوهر ها رو پشت در حس میکرده و نفسهاشونو وقتی که ج.ق می زدن...

 اما یکی از عناصر پررنگ قصه،عمه است.عمه ف.ا.ح.ش.ه زن که ظاهرا تنها کسیه که برای زن باقی مونده.کسی که در تمام زندگی زن کنارش بوده،حمایتش کرده و راه و چاهو یادش داده.

 حتی وقتی که زن بعد از ازدواج باردار نمیشه و مادرشوهر با این خیال که زن نازاست تصمیم داره همسر دومی برای پسرش بگیره،باز هم عمه است که به داد زن میرسه و اونو پیش یه طبیب معجزه گر! می بره و تجویز طبیب خوابیدن زن با یه مرد دیگه است توی یه اتاق کاملا تاریک با مردی که چشماشو بستن.

 نسخه طبیب برای نازایی زن جواب میده و دختر اول به دنیا میاد و زن که تصمیم داشته موقع زایمان،بچه رو لای پاهاش خفه کنه به خاطر تریاکی که بهش دادن بیهوشه و موفق به اینکار نمیشه.ولی وقتی که می فهمه بچه دختره آروم میشه و به قول خودش،دختر هیچ وقت راز مادر رو برملا نمیکنه.

 عمه،در واقع یه نماده از زنانه ترین و غریزی ترین بخش وجود یک زن.

ف ا.ح.ش.ه ای که درون همه زنان زندگی میکنه و سرکوب، پذیرفته و یا انکار میشه. بخشی که تمام لوندیها و دلبریهای زنانه از اون منشا میگیره.

 ف.ا.ح.ش.ه ای که معمولا توی رختخواب اجازه پیدا می کنه که آزاد شه و اجازه بده که غرایز،زیبا و ظریف و بدون شرم حق دیده شدن داشته باشند.

 و در نهایت پسرک داستان،مردی که تظاهرات مردانه قوی نداره.پسرک کمرو و خجالتی که نمیتونه خوب صحبت کنه،هیچ وقت با زنی نبوده و انزال زود رسش در اولین تماسش با زن،منو یاد فارست گامپ انداخت.اونجایی که با جنی توی اتاقش تنها بود و دختر از سر دلسوزی یا محبت شاید اجازه میده که پسرک بدنشو لمس کنه.

 مردانی که اصولا دون ژوان های قدری نیستن و همه دریافتشون از دنیای زنانه،بدن اولین و شاید تنها زنیه که باهاش ص.ک.ث داشتن شاید تمام زیر و بم وجود یک زن رو به خوبی نشناسن و شاید نتونن لذتی رو به یک زن بدن که مردان کارآزموده این چنینی می تونن بدن ولی امنیتی که یک زن میتونه کنارشون تجربه کنه حس ارزشمندیه.

 توی داستان هم می بینیم که زن به راحتی خودش رو در اختیار پسرک می ذاره و طبق گفته خودش میخواد راه و چاه رو یادش بده.و شاید این فرصتی باشه برای خودش تا یکبار نیازهاشو همراه یک مرد مرور کنه و آزمونی که ببینه چقدر از زنانگی هاشو هنوز به خاطر میاره.

 و امنیتی که پسرک کنار زن احساس می کنه و جای سوختگیهای روی بدنش که به زن نشون میده و از تعرضی که بهش میشه حرف میزنه.اینجای فیلم به نظرم اوج یکی شدن زن و مرده،تجلی آنیما و آنیموس شاید ...

و در انتها قران روی طاقچه که زن هر وقت دچار احساس گناه میشه بهش پناه می بره،به عنوان نمادی از تقدس و معصومیت.

 اگه بخوام از کل فیلم یه جمله رو به عنوان حرف اخر بنویسم جاییه که عمه زن میگه"اونهایی که عشقبازی بلد نیستن جنگ می کنن"

 

 

 

   + الهام ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

پست موقت

فارست گامپ از اون فیلمهاییه که دیدنش همیشه برام جذابه،یه دنیای اشناست برای من.شاید چون بخش معلول وناتوان وآسیب دیده وجودم به شدت باهاش همذات پنداری میکنه.

دنیا برای من هم همونقدر عجیب ونامانوس وناامنه،شاید هم من برای دنیا.

حس میکنم زیاد کندم برای زنده بودن،برای بقا.شاید هم زیادی تندم،درهرحال سرجای خودم نیستم.

همه عمر دویدم بدون اینکه بدونم چرا.خوشبختانه سراز ویتنام درنیاوردم ولی همونقدر پاهامو کوبیدم به هم،سرمو بالا گرفتم وگفتم:yes sir sergeant

فکر میکنم درد از یه حدی که بگذره دیگه فرقی نمیکنه که از چه جنسی باشه.فرو می پاشی،از درون شروع میکنی به پودرشدن،به فروریختن،به نیست شدن.

باید فرو می ریختم.شاید چون از اول هم درست سرهم بندی نشده بودم،ملغمه ای بودم از هرچیزی که دم دست بود وبرای چفت وبست کردن روحم به کار میومد.

مثل ساختمونی که با یه نقشه عالی و از پیش تعریف شده بخواد شکل بگیره ولی درحین ساخت،عمله بناها هرجور که بخوان وبا هرچی که دم دستشون باشه بخوان سازه رو به سرانجام برسونن وآرشیتکت بنا با اینکه می بینه چه بلایی داره سرطرح وایده اولیه اش میاد یه گوشه وایسته وبدون تعهد به نقشه اش،به شعورش وبه روزها وسالهایی که برای اون نقشه وقت گذاشته،به گه کشیدنشو تماشا کنه.شاید هم بترسه که عمله بناها بریزن سرش و آسیبی بهش برسونن.

نمیدونم فروپاشی من از شجاعت خودم بود وبا آگاهی به اینکه چقدر از اون طرح اولیه دور شدم با دینامیت افتادم به جون خودم وکاملا خودخواسته تن به این تخریب دادم یا اینکه سرنوشت طبیعی ومحتوم من این بود که درنهایت بایه طوفان نه چندان سهمگین که برای اسکلت غیراصولی من به شدت ویرانگربود اینطور فرو بریزم.

آفرینش دوم من کاملا به دست خودم اتفاق افتاد.خالق واثر یکی بودند،لقاح من بود با خودم.

خوشحال نبودم که یه فرایند طبیعی رو که باید به شکل کاملا ناخوداگاه اتفاق بیفته،شکل بگیره و به سرانجام برسه رو اینطور آگاهانه و با برنامه ریزی داشتم رقم میزدم.شبیه لقاح مصنوعی توی آزمایشگاه بودشاید هم استفاده از رحم جایگزین...یه چیزی بود توهمین مایه ها.

والبته توی ازمایشگاه هم همیشه نمیشه همه چی رو کنترل کرد،برای همینم توی لقاح هایی که به شکل مصنوعی انجام میشه امکان چندقلو زایی زیاد میشه.

آفرینش دوباره من هم کاملا بی نقص نبود.بخشهای سرکوب شده،ویژگیهای طرد شده و خاطرات حل نشده زندگی قبلیم به شکل دوقلوها یا شاید هم چندقلوهای ناهمسان دوباره با من متولد شدند.

فکر میکنم زنده بودنم بزرگترین اشتباهیه که در دستگاه خلقت اتفاق افتاده،اشتباهی که خالقش جرات تموم کردنش رو نداره...شاید هم فکر میکنه به خاطر نیمچه خلقتی که انجام دادم خودم باید برای تموم کردنش تصمیم بگیرم...اره،گمونم چشماش به دستای منه.

حالم هیچ خوش نیست.مثل روزی که خبر فوت س/ت/ا/ر/ب/ه/ش/ت/ی رو خوندم.همونقدر حالم بده،درست به اندازه همون روز.

اون روز صبر کردم تا پسرکم بره مدرسه.احتیاج داشتم خودم رو مجازات کنم برای زندگی گوسفندیم...ابزار پیچیده ای نیاز نبود.یه اهنگ از ش/ا/ه/ی/ن/ن/ج/ف/ی یه هدفون که حداقل اگه خودت نمیتونی نعره بزنی بذاری نعره های اون توی ذهنت بپیچه.که حس کنی یه نفر هست که به جای تو فریاد بزنه...ویه قلم جنس دیگه که اون روز نشمردم چندتاشو خرج این محاکمه کردم و ..........یه عالمه گریه...یه عالمه

دیگه دلم نمیخواد بنویسم.

 

   + الهام ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٦
comment نظرات ()

زنانی که با گرگها می دوند

فکرمیکنم بچه ها این فرصت رو به ما میدن که کودکیمونو از نو تجربه کنیم.

 شاید برای همینه که پدرومادرها،معمولا اسباب بازیهایی رو برای بچه هاشون می خرن که وقتی بچه بودن،دلشون می خواسته داشته باشن ویا سعی می کنن رفتاری رو بابچه هاشون داشته باشن که تو بچگی دوست داشتن باهاشون بشه.

 بچه ها،کمکمون می کنن که بچگیمونو دوباره احساس کنیم،باهمه ترسها وآسیب پذیریهاش.برای همین،وقتایی که ازبچه هامون حمایت می کنیم یا به ترسهاشون گوش میکنیم انگار کودکی ناآروم خودمون یه جورایی التیام پیدا میکنه.

 برای همین، به نظر من نوع رفتاری که با بچه هامون داریم یه جورایی بازتاب رفتاریه که با خودمون وبا کودک درونمون داریم.

 اونهایی که ازدرون امنیت وآرامش رو تجربه میکنن می تونن بخوبی به بچه ها انتقالش بدن و اونهایی که عجیب وحشت زده وناامن وسرخورده ان...

 خصوصا در مورد مادرها،این قضیه پررنگ تره.شاید چون طبیعت، زایش رو به عهده جنس مونث گذاشته وبرای یه مادر،بچه،مثل یه بخشی از وجود خودشه که داره به طورمستقل رشد می کنه ونفس می کشه وزندگی میکنه.

 تابستونی که گذشت،کتابی رو خوندم به نام "زنانی که با گرگها می دوند" نوشته دکتر کلاریسا پینکولا استس.

 کتاب شامل افسانه ها وقصه هایی است درباره کهن الگوی زن وحشی.صحبت از کهن الگوها هم که میشه،نام یونگ به خاطر میاد.

 اتفاقا نویسنده کتاب،فوق دکتراش رودررشته روانشناسی تحلیلی گرفته که اون رو به عنوان روان تحلیل گر مکتب یونگ معرفی میکنه.

 صحبت از زن وحشیه.وحشی نه به معنای منفی امروزیش،یعنی مهار نشدنی.بلکه به مفهوم زنیه که با طبیعت وحشی ودرونی خودش ارتباط برقرار کرده،طبیعتی که سرچشمه احساسات،شهود،باورها وآگاهی ماست یعنی همون خویشتن غریزی ما.

 یعنی زندگی کردن براساس اونچه که هستیم ونه آنچه که براساس قواعد وتعریفهای اجتماعی باید باشیم.

 زن وحشی به زنان یاد میده که چه وقت برای حمایت از زندگی خلاقشان،خوب وسربه راه نباشند.طبیعت وحشی میدونه که ملایم ودلنشین بودن دربعضی موارد،فقط باعث تبسم تجاوزگر میشه.

 وبعدهم یه سری داستان وافسانه وتعریف نمادین شخصیتهای داستان.مثلا موجودات بدجنس توی قصه ها مثل نامادریهاوناخواهریها که معرف عناصر رشدنیافته اما بسیار ظالم روح هستند،اونهاعناصر سایه اند.این داستانها معمولا با مرگ مادرخوب شروع میشن که نماد مادر خوب روح ماست که گاهی به مادر زیادی خوب تبدیل میشه وبه بخاطر خصایص بیش از حد مراقبت کننده اش،مانع از رویارویی ما با چالشهای جدید ورشد وتکامل میشه.

 واین مادرزیادی خوب،بایدبه تدریج ازبین بره تا ما تنها بمونیم وبتونیم به شیوه جدیدی از خودمون مراقبت کنیم.

 تویه قسمتی از کتاب نوشته،وقتی انسان با قوت هرچه تمام تر،نور رو به تاریکی روح می تاباند،سایه ها،یعنی جایی که نور وجود نداره،سیاه ترازقبل دیده میشن.بنابراین وقتی ما بخشی ازروح رو روشن می کنیم،حاصل آن تاریکی ژرف تره.این تاریکی رو نمیشه به حال خود گذاشت.کلید-پرسشها-رو نمیشه مخفی یا فراموش کرد.اون رو باید پرسید.به اونهاباید پاسخ داد.

 ژرف ترین کار معمولا تاریک ترین کاره و زن خردمند،بایرترین زمینهای روحشو آباد میکنه،چون اگه فقط روی بهترین زمینهای روحش کار کنه،منظره ای که دربرابر خودش خواهدداشت کمترین بخش از وجود اوست...

 

   + الهام ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩
comment نظرات ()

به یاد پاتریس لومومبا

خیلی سال قبل،قبل ترازاینکه توی تبلیغات تلویزیونی یه سره بشنویم"فرش پاتریس،یه تخته اش کمه"،تصادفا اسم پاتریس روجایی دیدم واونقدرخوشم اومد که دلم خواست،دختری به این اسم داشته باشم(شک نداشتم که اسمی بااین آهنگ وبه این شکل،باید حتما دخترانه باشه).

 ولی ازبابا شنیدم که "پاتریس لومومبا"اسم یه مرد مبارز آفریقایی بوده و...

 خب من هیچ وقت صاحب دختری نشدم وپاتریس هم برای من شد اسم یه مبارز افریقایی که دختر نداشته ام رواز داشتن یه اسم زیبا محروم کرده(همه اینها قبل ازاین بود که فرش پاتریس بخواد تبلیغاتشو شروع کنه).

 بعدها،کنجکاو شدم درباره این مبارز افریقایی،بیشتر بدونم...

 البته،اندیشه های آزادیخواهانه وقابل احترامی داشته ولی زندگی سخت ومرگ دردناکش،شاید کافی بود تا اسمشوروی دخترم نذارم.

 معتقدم،هراسمی انرژی داره وباهرنیتی که انتخاب بشه،روی مسیرزندگی اون فرد وروی شخصیتش،تاثیرمیذاره(البته نه تااون حد،که بخواد ازدخترم یه مبارزسیاسی بسازه که بعدها به دست "موسی چومبه"کشته بشه).

 وشاید نه به اندازه مادر سینوهه که تحت تاثیر یه داستان یا افسانه قدیمی،این اسمو روی پسرش بذاره به این امید که پسرش از اسرار خدایان آگاه بشه واتفاقا پسرش،پزشک مخصوص فرعون میشه وپی به این راز میبره که فراعنه که جایگاهی درحد خدایان داشتند،جاودان ونامیرا نیستندو...

 اگرچه چندماهی از سالروز کشته شدن پاتریس لومومبا میگذره،ولی به یاد این مرد مبارز وبه یاد دختری که هیچ وقت نداشتم...

  

   + الهام ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد